زندگی من
ما 3نفر
از قدیم ندیما من عاشق دیماهم نه اینکه فکر کنید چون متولد دی هستم بیشتر برای اینکه اغاز زمستونه ومن عاشق زمستونم .عاشق پوشیدن پالتو های گرم با چکمه های بلند .عاشق گرفتن چتر زیر نم نم برف .عاشق سرفه های گاه و بیگاه زیر سوز زمستون.اصلا عجیب زمستونیم ها. اما این روزها نی نی مریض بود خودم و جوجو هم سرما خورده بودیم والان داریم بهتر میشیم .شب یلدا هم خونه خواهرشوهر 4 بودیم و شب بعدش رفتیم خونه مامانم که مثل هر سال حس و حال انچنانی نبود .جوجو این روزها خیلی درگیر کارش شده و یه واحد اپارتمان تو بیستون خریده که بعد از تکمیل شدن میفروشه .و امکان داره تا 5 سال اینده هم از خرید خونه خبری نباشه . فعلا در تدارک خرید جهاز خواهری هستیم اگه خدا بخواد تا مرداد بره سر خونه زندگیش. از مادرشوهر و خواهرشوهر ها هم خبر خاصی نیست و برخوردی با هم نداشتیم و منم کلا سربه سرشون نمی زارم.جاری ها هم که بعد از اون مریضیم و اون رفتارهاشون دیگه کاری به کارشون ندارم و با جاری بزرگه حتی سلام هم نمی کنم . خلاصه که خبر خاصی نیست و حس نوشتنم نیست دلم مسافرت میخواد و یکمی هم عید نوروز میخوام مخصوصا با این کریسمسی که اروپاییها میگیرن خیلی باحالند. پ.ن1:خوبه حداقل بعد یکماه وب رو ننوشتم پرشین ادم شده و اصلا اذیتم نکرد. چند وقتی بود که دل درد داشتم اما از اونجایی که ما ایرونی ها کلا دکتر برو نیستیم و همیشه فکر میکنیم خودش خوب میشه منم دکتر نمی رفتم و منتظر بودم درده روش کم بشه و خودش بره اما دیدم نه خیر از رو نرفت که بدتر هم شد این بود که با کلی غرغر اطرافیان بالاخره من از رو رفتم وراهی دکتر شدم .دکی جونم نه گذاشت و نه برداشت فرتی گفت عمل . عمل ک ی س ت ت خ م د ا ن .کیستی که از قدیم ندیما همراه من بود حالا بزرگ شده بود برای خودش کسی شده بود .این بود که شنبه گذشته رفتم بیمارستان و این یار قدیمی رو برداشتم .و الان کلی قدر سلامتی رو میدونم و فهمیدم چقدر احمق بودم کلی الکی درد میکشیدم .اما از بیمارستان بگم که امیدوارم پای هیچ کدومتون اون طرفها نیوفته.بیچاره پرستارها واقعا کار سختی دارن.الانم چون مریضم و یکماه مرخصی دارم در منزل مامانم اینا هستم و بیشتر نمی نویسم چون اون موقع که خوب بودم سال به سال اپ نمی کردم الان اگه زیاد بنویسم چشم میخورم. پ.ن 1:با تشکر از بیمه که همه مخارج بیمارستان و ازمایشگاه و سو ن و گر ا فی رو تقبل نمود. پ.ن2:با تشکر از جاری مهربانم که در طول این مدت حتی یه زنگ هم نزد . پ.ن3:با تشکر از همکار گرامی که تا من رفتم مرخصی ایشون هم تقاضای مرخصی نمودند. پ.ن4:با تشکر از همسر گرامی که واقعا احساس همدری با مریض میکنن و این روزها فقط به فکر اسایش و ارامش خودشون هستن. پ.ن5:حالا بگید کدوم یکی از پی نوشت ها درست و بقیه نادرست بودن؟ چرا نمی شه چیزی نوشت ؟ چرا هر چی مینویسم ذخیره میشه اما بعد در وب نمایش داده نمیشه؟از دست این پرشین. ازروزیی که اقای همکار رفت اوضاع کاریم خیلی بهتر شد و با اومدن خانم همکار محیط خوب و ارومی رو سر کار داشتم هر چند کارم خیلی زیاد شده بود و تا خانم همکارکارها رو یاد گرفت مسولیتم زیاد بود و وقت هیچ کاری نداشتم اما واقعاالان ارامش دارم و از کارم لذت میبرم. اما بیشترین مشکلم مشکل خونه بود که واقعا همه کار کردم واسه منصرف کردن جوجو واسه اینکه قید اون خونه رو بزنه اما نمی شد.دیگه واقعا کم اورده بودم و بیخیال شدم و همه چیزو سپردم دست خدا .واماده شدم برم اون خونه .صاحبخونه تا اول ماه رمضان وقت داد تا خونه رو خالی کنیم و جوجو هم به مستاجرمون گفت خونه رو خالی کنه اونم با من هماهنگ کرده بود که بگه نمی تونم اما جوجو زیر بار نرفت و گفت باید خونه رو خالی کنه و مستاجر هم ازفرصت استفاده کردو به جوجوگفته بود 5 تومن بده تا خونه رو خالی کنم .دیگه خیلی عصبانی شدم از دست مستاجره وبه جوجو گفتم حق نداری این کارو بکنی اما جوجو تصمیم گرفته بود هر جور شده خونه رو خالی کنه . خیلی فکر کردم تا دلمو به دریا زدم و تصمیم گرفتم به خانوادش بگم واسه همین به خ 5و6 گفتم که نمی خوام بیام تو اون خونه اونها هم تعجب کردن و گفتم ما فکر میکردیم دوست داری بیای.منم ازشون خواهش کردم بهم کمک کنن تا جوجو رو منصرف کنم.و اونها هم قبول کردن کمک کن و به جوجو گفتن اما جوجو بازم قبول نکرد.از خ 6 خواستم بگه مادرشوهر بگه و اونم کلی با مادرشوهر حرف زده بود و راضیش کرده بود تا به جوجو بگه نیا.مادرشوهر هم بهش گفته بود و جوجو بالاخره قبول کرده بود اما ته دلش راضی نبود میخواست مامانش رو راضی کنه. یه جمعه که رفته بودیم باغ خواهرشوهر 6 با جاری 1 دعواشون شد و کار خیلی بالا گرفت و جاری هر چی دلش خواست گفت و بهشون گفت 12 ساله دارم شما رو تو اون خونه تحمل میکنم و صدام در نمی یاد اما الان دیگه تحملم تموم شده و مادرشوهر و خواهرشوهر ها هم کوتاه نمی یومدن .و این مساله رو جوجو خیلی تاثیر گذاشت و دیگه بی خیال اون خونه شد.و الان داریم دنبال خونه میگردیم.بازم خدا رو شکر که این مساله تموم شد. حالا این روزها هم از محل کارم خیلی راضیم هم از خونه خیالم راحت شده و با عروسی خواهر کوچیکم درگیر کارها ی عروسی شدم و به اینده امیدوارم. پ.ن1:تنها دلیل عوض کردن ادرسم اقای همکار بود امیدوارم اینجا رو پیدا نکنه.
ادامه مطلب
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |










